WEBSWAN.IR

WEBSWAN.IR
پیوندهای روزانه

من یک هواپیمای آزمایشی کوچک چوبی ساخته بودم. موتور هواپیما در هنگام پرواز در ارتفاع پایین از کار افتاد و من هم سعی کردم که آن را در قسمت کم عمق یک دریاچه که روبروی من بود فرود بیاورم، ولی به جای فرود آمدن، در دریاچه سقوط کردم. هواپیمای من در اثر برخورد با سطح دریاچه متلاشی شد و چیز زیادی از آن باقی نماند. ولی من هنوز به قسمت کوچکی از آن که باقی مانده بود متصل بودم.

یک ماهیگیر که در آن نزدیکی بود این صحنه را دید و به کمک من شتافت. ریه ام پاره شده بود و برای تنفس تقلا می کردم. بالاخره یک هلیکوپتر امداد برای نجاتم آمد و من را به بیمارستان هارتفورد برد. دنده های من خرد شده بود و پای راستم از چند جا شکسته بود. جراحات زیادی داشتم و حالم خیلی وخیم بود. به همسرم گفتند که در چند هفتۀ آتی چندین عمل روی من انجام خواهد شد و خطر زیادی تهدیدم می کند . در بیمارستان من را برای یک هفته در کمای مصنوعی قرار دادند. جایی در حین کما، در سوی دیگر از خواب برخاستم؛ جایی که فهمیدم در میان دو جهان است:

من خود را در مکانی یافتم که متعلق به این دنیا نبود، در حالی که در جایی که مانند پشت بام یک ساختمان متروکه و مرتفع بود، با یک پا زانو زده و نیمه نشسته بودم. از شدت دل درد خم شده بودم، ولی به زحمت سرم را بالا آورده و نگاهی به اطراف انداختم. در پیش رویم دورنمای پانورامای شهری برزخی دیده می شد… ساختمان های خاکستری بی شمار، که یکی از یکی بلندتر بودند و در کنار هم منظرۀ افق عمیق و طولانی یک شهر را ایجاد کرده بودند. آسمان، پر از ابرهای تیره و با ظاهری آخرالزمانی بود و طوفان سنگینی می وزید. در این دنیای گوتیک (Gothic) و بربر، هیچ صدایی شنیده نمی شد. من کر نشده بودم، بلکه سکوت همه جا را فرا گرفته بود.

ناگهان در سمت چپ خود متوجه تنها چیزی شدم که در آنجا جالب به نظر می رسید؛ چیزی که در تمام این مدت بر من سایه انداخته بود ولی من تازه متوجه آن شده بودم. این سازه ای بود که شکلی تخم مرغی داشت. سطح آن حالت شبکه ای داشته و درونش چرخ دنده های زیادی دیده می شد. ابعاد آن بزرگ، ولی ظاهرش خشک و بدون تزیین بود. این مجموعۀ بسیار دقیق، تقریبا به اندازۀ یک ساختمان چهار طبقه ارتفاع داشت. شبکۀ ظریف آن از فلز ماتی ساخته شده بود که مانند دنیایی که در آن قرار داشت، خاکستری رنگ به نظر می رسید.  

دوباره دل درد من عود کرده و فریاد زدم: «فکر نکنم بتوانم این درد را تحمل کنم.»

درون این ساختار، صدای چرخ دنده های نیم قوس -از نوعی که در دستگاه هایی چون ساعت می توان یافت- به گوش می رسید. حرکت آن ها در محدودۀ این ساختار، در تمام جهات بود.

من با زحمت زیاد خود را به این ساختار نزدیک تر کردم و سعی نمودم که از آن و حرکت اجزاء و چرخ دنده های آن سر دربیاورم. از خود پرسیدم: «این چیست؟»

همینطور که در جلوی این ساختار باعظمت بودم، ندایی از درون پاسخ داد:

«این آینده است که در اکنون متولد می شود.»

به چرخ دنده ها نگاه کردم. بعضی از آنها به نظر جامد می رسیدند و بعضی با یکدیگر به شکلی که از نظر فیزیکی غیرممکن به نظر می رسید درگیر بودند. این رقص ماوراء دنیاییِ بین چرخ دنده ها، بسیار پیچیده به نظر می رسید؛ مانند یک مدل چهار بعدی از زمان. سپس حرکت آنها متوقف شد. من از روزنه ای در سطح این ساختار دستم را داخل آن کردم. آن ندا را شنیدم که گفت:

«این فرایند شدن است.»

انگشتانم یک چرخ دنده که نسبتاً حالت جامدی داشت را لمس کرد و با لمس آن، در ذهنم صحنه هایی از آینده مانند یک فیلم شکل گرفت. درد شکم من دوباره عود کرد و از شدت درد دوباره خم شدم. دستم را عقب کشیده و ناخودآگاه یکی از این چرخ دنده ها را از جا کنده و از میان دیوارۀ شبکه ای درآورده و از بالای شانۀ خود به بیرون پرت کردم. دستگاه به این کار من، با جابجا کردن بقیۀ چرخ دنده ها و تغییر ساختار خود، پاسخ داده و خود را با شرایط جدید تطبیق داد، و با صدای کلیک ملایمی نظم جدیدی به خود گرفت. من پرسیدم: «چه اتفاقی افتاد؟». ندا پاسخ داد:

«هر چرخدنده [نمادی از] احتمال یک فکر، سخن و یا عمل تو در آینده است. سرنوشت تو به آنچه از میان برداشتی [و انتخاب تو] پاسخ داده و بر اساس آن تغییر می کند.»

من: «از کجا می دانستم که می توانم این کار را بکنم؟ اینکه یک چرخ دنده را دربیاورم و با آن [شرایط و] لحظه ای در آینده را از میان بردارم؟»

ندا: «پس فکر می کنی چرا اینجا هستی؟»

من: «اصلا نمی دانم. حتی نمی دانم اینجا کجاست.»

ندا: «تو در میانه هستی.»

من: «در میانۀ چه چیزی؟»

ندا: «همه چیز. غیرممکنِ اکنون، که بین گذشته و آینده قرار گرفته است.»

من: «اصلا معنی این حرف را نمی فهمم.»

ندا: «لحظۀ حال به خاطر کوتاهی بینهایتش، غیرممکن است. با این حال تو اینجا و در درون ابدیت لحظۀ حال قرار داری. آیا به یاد می آوری که در دنیایی که بدن تو به آن تعلق دارد چه کسی هستی؟»

با نگاهی به دوردست عمیقا در فکر فرو رفتم و سعی زیادی کردم که به خاطر بیاورم، اما نمی توانستم.  پاسخ دادم: «اصلا نمی دانم.»

ندا: «پس می بینی که گذشته مانند غباری است [و وجود ندارد].»

من: «چرا لمس بعضی از این چرخ دنده ها حال من را بد می کند و بعضی دیگر نه؟»

ندا: «هر انتخابی، خواه ناخواه نتایج و عواقب خود را به همراه دارد؛ بعضی خوشایند و بعضی ناخوشایند. دردهایی که انتخاب های تو برایت بوجود می آورند، راهنمای تو [در مسیر رشد] هستند.»

من: «چرخ دنده هایی که به من احساس خوبی می دهند کدامین هستند؟»

ندا: «تو اینجا نیستی که [صرفاً] احساس خوبی داشته باشی [بلکه برای یادگیری اینجا هستی].»

چرخ دنده های بیشتری در جلوی چشمم نمایان شدند، بعضی از میان بعضی دیگر عبور کرده  بودند. بعضی شفاف و مشخص، و بسیاری مبهم و غیرشفاف بودند. با این حال همۀ آنها تصویری واضح از معنای خود را به همراه می آوردند.

هر بار که دستگاه دوباره ساکن و تنظیم می شد، من یکی از چرخ دنده ها را که از روی احساس درد می فهمیدم در آینده به من  ضرر خواهد رساند، بیرون کشیده و به دور می انداختم.

یک چرخ دندۀ جدید به چشمم خورد. بر آن تصویری گذرا از نوه هایی خوشحال را دیدم که سوار یک کشتی بودند. آنها می خندیدند و به من لبخند می زدند. به من لبخند می زدند یا شاید از درون من به دنیای خود [که من جزیی از آن بودم] می نگریستند [و به آن لبخند می زدند]. این تصویر به سرعت عبور کرده و محو شد. البته من گذاشتم که آن چرخ دنده سر جایش باقی بماند.

به انبوه چرخ دنده هایی که از جا کنده و به کنار انداخته بودم نگریسته و گفتم: «به نظر می رسد که اگر بخواهم آیندۀ بدی نداشته باشم، اصلاً نباید آینده داشته باشم، با اینکه الان درد کمتری حس می کنم. آیا من به خاطر همۀ اینها زودتر خواهم مرد؟»

ندا: «سرنوشت تو باید خود را حول آینده هایی [جدید] که قرار نبوده رخ بدهد [ولی انتخاب های تازۀ تو آنها را بوجود آورده] منطبق سازد. شمار نفس های تو معلوم است. من نگران آخرین نفس تو هستم [یا “اگر جای تو بودم نگران آخرین نفس خود میبودم” – شاید منظور این است که نگران کیفیت زندگی خود باش نه کمیت آن].»

من: «نمی دانم آیا این [دورانداختن انتخاب های بد] تسکینی بود یا نه؟»

ندا: «از میان برداشتن انتخاب های بد به این معنی نیست که انتخاب اشتباه نخواهی کرد. تو [معمولاً] نمی دانی که آنها اشتباه هستند تا زمان بگذرد [و عواقب آن روشن گردد]. چون خوب و بد متغیرهایی هستند که از کنترل تو خارجند، جواب این سوال که فردا چه خواهد شد بیهوده است. بهتر این است که بفهمی چطور چیزها با یکدیگر جفت و جور میشوند و خود را [با انتخاب های تو] منطبق می سازند.»

من: «اما یک چیز را درمورد این قضیه متوجه نمی شوم؟» [شاید منظور این است که متوجه نمی شوم چرا باید تلاش کنم و علت وجود این انتخاب ها چیست و چه چیزی را قرار است به دست بیاورم.]

ندا: «آنچه به وضوح پیش چشمان تو است: رحمت الهی. هیچ کس لایق بهشت نبود اگر رحمت الهی آن را نمی بخشید. این [رحمت و بهشت] حق تو از بدو تولد است [که از پیش به تو بخشیده شده]، ولی باید به بهای دنیایی که ما را از هم جدا  کرده است انتخاب گردد.» 

[شاید منظور این باشد که برای بدست آوردن آنچه به وضوح صاحب آن هستی و با آن متولد شده ای، یعنی رحمت الهی و بهشت. اما به تو این حق انتخاب داده شده که با قرارگرفتن در دنیای نسبیت ها خود این رحمت را دوباره انتخاب کنی.]

من: «این درست کردن آینده برایم دردناک است و خجالت می کشم که به جای یک راهنمای وجدانی و اخلاقی، درد راهنمای من در این مسیر است. تنها درد است که به من می گوید کجا بروم. حتی نمی دانم کجا و کی این آینده ها اتفاق خواهد افتاد.»

ندا: «کجا و کی اهمیتی ندارد [بلکه مهم است که چه درسی از این انتخاب میگیری]. از میان برداشتن عطش تو برای غل و زنجیر شدن به دنیا [و تکرار انتخابهای دردناک]، به اندازۀ حمل کردن وزن خرد کنندۀ آن غل و زنجیرها [و عواقب انتخابهای نادرست]، وقتی که تو را در خود فرا گرفتند، دردناک نیست.»

من: «گویی این مکان طوری طراحی شده که من تنها بتوانم یک کار انجام دهم، بدون اینکه آن را خراب کنم.»

ندا: «برای کسی که از آزادی خود به ضرر خویش استفاده می کند، کمتر کردن [انتخاب ها و] امکان ها، در حقیقت لطف و مهربانی است.»

همینطور که نگاه می کردم، یکی از چرخ دنده ها، با گذشت از حال به گذشته، به غبار تبدیل شده و از دیدگاه ناپدید گردید.

صدا: «تو نمی توانی گذشته را تغییر دهی. ولی می توانی برای آینده انتخاب های بهتری بنمایی. همه چیز به هم مرتبط و متصل است. به ارتباطات خود [با انسان ها و سایر موجودات] توجه بیشتری کن. با همه نرم و ملایم باش، همانطور که من با تو نرم و ملایم هستم.»

من: «نرم و ملایم؟ چه چیز اینجا نرم و ملایم است؟»

ندا: «تو دعایی کردی که اجابت آن، حضور در اینجا است؛ و اینکه چطور مردی که از آسمان نزول میکند [یعنی تو بعد از احیاء] دیگر مانند آن مرد که به آسمان صعود کرد [قبل از این تجربه] نخواهد بود.»

من به آسمان خاکستری و سپس به دور و اطراف آن شهر به ظاهر مرده و متروکه نگریستم. سپس به ساختار تخم مرغی شکل نگاه کردم و دستم را روی آن گذاشته و با صدای بلند گفتم:

«اکنون فکر کنم که بتوانم با این زندگی [تازه] کنار بیایم [و آن را بپذیرم].»

آنگاه به سطح دنیای فیزیکی باز گشتم و متوجه شدم که برای یک هفته در کما بوده ام…

برایم جالب است که آنجا فقط دوبار بلند حرف زدم، یکبار در اول و یکبار در آخر. این تجربه هر روز بیشتر خود را به من می نمایاند و بصیرت های تازه ای می بخشد. در آن چرخ دنده ها می توانم محتمل ترین رویداد هایی که نمادی از آیندۀ من هستند را ببینم. آنها حاصل انتخاب های گذشتۀ من هستند، که احساس رضایت یا درد من در آینده، بازتابی از آن [انتخاب های گذشته] خواهد بود.. می بینم که ما نمی توانیم کاری راجع به گذشته بکنیم، و توجه من به نوع متفاوتی از توبه معطوف گشته است – اینکه صرفاً اجازه دهم که دردهای گذشته، من را به سوی تصمیمات بهتری در آینده راهنمایی کند.این راهی برای از میان برداشتن احتمال تکرار آن دردها در آینده است؛ چراکه ممکن است دوباره در انتخاب آنها وسوسه شوم، زیرا شاید جایی در درون فکرم که هنوز برایم ناشناخته است به آن میل و کشش وجود داشته باشد.

من در تجربه ام مانند دیگران عشق نامشروط را تجربه نکردم. ولی برای من این دنیای میانه مانند یک کمپ آموزش نظامی بود که سخت و دشوار بود، ولی هدفش این بود که من را قوی سازد و اراده ام  را مستحکم کند و به من شهامت رویارویی با آنچه در انتظارم است را ببخشد تا بتوانم در آینده انتخاب های بهتری داشته باشم. این هم عشق است، ولی نه از نوع بغل کردنی و نرم و لطیف آن.

این سوال که گاهی دیگران از من می پرسند که آیا دوست داشتی به آنجا برمی گشتی و در سرای دیگر می ماندی، برایم مفهومی ندارد. زیرا من در ابدیت یک لحظۀ منفرد هستم؛ در اکنونِ غیرممکن. وقتی برگشتم اولین کسی که تجربۀ خود را با او درمیان گذاشتم پرستارم بود. او شروع به گریستن کرد. پرسیدم چرا گریه می کنی؟ گفت که تو سحرآمیز هستی. گفتم منظورت چیست؟ گفت اینجا بیشتر مریض ها خیلی خوش شانس هستند اگر یک دکتر 15 دقیقه با آنها وقت صرف کند. ولی سه دکتر بیشتر از یک ساعت با تو وقت صرف کردند. او گفت تو [از وقتی بازگشتی] انرژی و تشعشعی  داری که همه دوست دارند در اطراف تو باشند و هرگز چنین چیزی را ندیده بود. شاید این چیزی بود که من با خود برگرداندم. شاید این عشق است، نمی دانم. ولی به نظر می رسد که این هنوز بخشی از داستان زندگی من است.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">